X
تبلیغات
سرنوشت آرزو هایم !!!!!

سرنوشت آرزو هایم !!!!!

امشب کسی جدا شد از دود و باد گندم

قصه کجا,کجا شد از دود و باد گندم

چیزی هم نمی کرد! آدم برای نسل اش!

دنیا برای ما شد از دود و باد و گندم

انگار دردِ هستی آمد به سوی مستی

هر درد ما دوا شد از دود و باد گندم

نازم نمی کنی تو ای دلبرِ طنازم

این هم نیاز ما شد از دود و باد گندم

چیزی شبیه عشق است این روزگارِ جنگل

لباسِ سبزه ها شد از دود و باد گندم

مجنون ز راه صحرا آمد همین حالا

لیلا که بینوا شد از دود و باد گندم

یک عصر یوسف ام را دزدیده بود گرگی

ساقیِ زلیخا شد از دود و باد گندم

"شاهد" برای عشق ات جانش به لب رسیده

این هم بود و فنا شد از دود و باد گندم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 10:50 قبل از ظهر توسط ندیم شاهد |



ساعت ها شوهرانی هستن
خیلی شهوتی
دقیقه ها خانم ها هستن
خیلی حسود

و هر لحظه دختری می زایند
که ثانیه بنت ساعت نامیده می شود
که دشمن زنده گی من و توست
و مرا دوست نمی دارند

و هر لحظه خشتی را با خود می برند
از اطاقم که رنگ زنده گی دارد
و من با چشم های از حدقه برامده
می بینم و ...

این است معمای زنده گی هر انسان .... 

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390 6:38 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |



 

بیا که هر چه دارم با تو تقسیم کنم

بگذار اول که جانم را بتو تسلیم کنم

بعد از طلوع آفتاب ستاره شوم

بروم به آسمان و زمین را ترسیم کنم

هر چه غم و درد است در روی زمین

نقاشی کرده به خداوند تقدیم کنم

هر چه که مزد گرفتیم مهم نیست عزیز!

مهم این است که اینرا با تو نیم کنم

این زنده گی دست از سرِ ما  بر نمی دارد

بیا که در این سودا او را هم سهیم کنم

آرزو غصه نخور بر می گردم ، تکرار

نغمه می خوانم تا ترا خالی از ترس و بیم کنم

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390 1:40 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


 

بیماری ام از برکت دعای یک کافر است
دخترِ که در دور دست ها مسافر است

دختری از جنس عشق و احساس
چیزی نگو بیچاره سه ساله مهاجر است

مانند قو ,مانند عشق واپسین شان
خوب است که به وقت مرگم حاضر است

این بیت نه این غزل تقدیم حسن تو
نترس عزیز او هم یک کمی شاعر است

چقدر یک شکایت پوچ میان من و آرزو
بگذر از همه چیز این حرف آخر است

هر چه می کنم آرام باشم اما نمی شود
این دوست دختر ما بزرگترین ساحر است

نترس از دوری ها میان من و خودت
خداوند خودش حافظ و ناصر است

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390 3:48 قبل از ظهر توسط ندیم شاهد |


روزیکه تصمیم گرفتی بروم از کنار تو
رفتیم دیگر نگو که من بودم یار تو

تو پری هستی یا که فرشته آسمانی
نمی دانم شاید بداند پرودگار تو

می گویند خیلی تماشای بود همان روز
کاش من هم می دیدیم چهره شرمسار تو

غرق تصویر تو شدم دیشب در اطاقم
چشم شهلا ، قد سرو و زلف آبشار تو

وقتی که رد می کنی پیشنهاد مرا آرزو!
چقدر کیف می کند نه،نه و انکار تو

لباس تو سرخ بود مانند زخم های وا مانده ام
گریستم چیغ زدم وای ندیدم باز دیدار تو

همان شبی که از لبانت بوسه گرفتم
شاهد ات مانده تا بحال بیخی خمار تو

+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390 1:55 قبل از ظهر توسط ندیم شاهد |


رفیق! زنده گی را امتحان نکو ضرر دارد
زنده گی خودش از این گپ خبر دارد

خبر دارد که عشق دوای هیچ درد نیست
زنده گی نمی شنود گوشهای کر دارد

برو (ج) جهاد دیگر خریدار ندارد
بگو! کی برای خدای الله اکبر دارد

راستی امشب مجنون بخوابم آمد و گفت:
جایکه رفته روزگار خیلی در بدر دارد

از مرگ نمی ترسم هیچ مگر از زنده گی
قلب عاشق آتش گرفت و چقدر شرر دارد

چرس چشمان تو بوس شده نشه ندارد
دلم میل یک بوتل ودکای دیگر دارد

عشقم برفت و اسیر دستان هوس شد
ضرر کردم بیا ببین کی چشم تر دارد

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390 11:59 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


دیشب خیلی حالم بد بود کتابچه را گرفتم و هرچه که یاد داشتم نوشتم..... منتظر نظریات سازنده شما هستم

این سه غزل تقدیم حضور استاد محمد نبی "نجوا"

 

میدانم که تو سر مه حساب نمی کنی

دروازهای قلبم را  دق الباب نمی کنی

به یاد چشمان مستت سرگردان هستم

امشب نمی پرسی که چرا؟خواب نمی کنی

آرزو جان سپاس که دیگر نمی گذاری

خیالاتت را و خوابم را خراب نمی کنی

ندیم بس است وزن و قافیه گریخت و رفت

چرا؟ تو بی حیا فکر غزلی ناب نمی کنی

من با کتاب و قلم همرای چای سبز

مگر از جگرت یک چند سیخ کباب نمی کنی

من ماهی کورم غرق دریای حسن تو

تو هم هیچ فکر به تیغه های قلاب نمی کنی

اینجا جزیره وحشتناک زنده گیست آه ....

...که تو ما ره ازقبیله آدم حساب نمی کنی

================================

اینجا همه جا قصه از بالاپوش زمستانی است

جای که رنج می  کشد یک آدم روانی است

همه دنبال چشم های غزال سرگردان

ما ره که کشته دو تا چشم آسمانی است

غم ندیدن یوسف چقدر درد ناک بود

کاش می دانست که یوسف اش زندانی است

دور هم کنار بخاری با دود چرس و سگرت

فکر می کردم که آمد،آمد ایام جوانی است

از تمام دار و ندار این هستی بزرگ خداوند!

نصییب ما که میشود همین مرگ مجانی است

در همسایگی ما قیمت دختران باکره و ناز

یا تجاوز  و یا  یک صد و چند سامانی* است

گشتم،گمشدم اما پیدا نشد در تمام جهان

ندانستم که کی رفیق و یار جان و جانی است

================================ 

بهار آمد خواب بودم که خزان رسید

تا یادی از بهار کردم برف زمستان رسید

گفتم ترا فراموش می کنم اما اندگ،اندک

چاقوی هجر تو در مغز استخوان رسید

یک نامه نوشتم و گفتم که دوستت دارم

رفته،رفته نامه ما بدست مادرکلان رسید

کاش زنده گی آب ایستاده می بود اما-

نصیب ما که شد آب های روان رسید

یوسف از چاه برامد و عزیز مصر می شد

تا که یکبار از قصر به زندان رسید

بگو که دوستم داری نترس از مردم دنیا

برای اظهار محبتت بهترین زمان رسید

نصیب ما همه جا باران بود نمی دانم چرا؟

آفتابی ترین لحظه عشق به این و آن رسید

فرار می کنم از زنده گی میروم به ....

تیری بدست تو بود که حال به کمان رسید

* سامانی = واحد پولی تاجکستان

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 9:43 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


آب می آید

کوه بکن

فرهاد را صدا بزن

صدای من تا قرن های دورتر می رود

شاید فرعون بیدار شود

شاید فردوسی بگوید درست حرف بزن

شاید خیام بگوید یک بوتل ودکا بیار

و شاید

شرین بیدار شود

آب می آید

صبر کن

جوبیارهای کنار کوچه مان پر از عشق می شود

حضرت ایوب می آید

مرا می بوسد

می گوید

معذرت اشتباه کردم و می رود به خانه شما

تا تو را برای بیوفایی که کردی ببوسد

آب می آید

توبه کن

از نماز های که خواند

نماز بر می گرد دوباره

مانند آفتاب

مانند شب

مانند روز

مانند تو!!!

 نه تو هرگز بر نگشتی

تو وقتی که نماز می خوانی کی را یاد می کنی

شبی که نماز خواندی به یاد کی بودی

پول-ثروت-شهوت-و یا .....

من نماز خود را

غرق در یاد های معشوقم می خوانم

قبول می شود

عشق پاک است

آب می آید

غصه نخور

کمی لقمه هایت را بزرگتر بگیر

آب می آید گیلاس می شود

احتیاج مادر ایجاد است

آب می آید

کنار گوش دخترانه باد زمزمه کن

دوستت دارم

که دیگر بر نمی گردد

باد

باران

عشق

آرزو

می دانی

نه

من زبان آب را خیلی می فهمم

خاک برادر خوانده آب است

یک بار خداوند

قصد کرد

آب به خاک گفت:- دوستت دارم

و عدم ها همه وجود شدن

خاک تر شد

آب می آید

هفت سال خکسالی

بهانه ای بود برای رسیدن

زلیخا به یوسف

وگرنه خواب مرا کی می تواند تعبیر کند

خواب می بینم که خواب هستم و تو به رویا هایم می آیی می گویی :هیچ دوستت ندارم

چقدر یک خواب مسخره

آب می آید

کوه را بکن

صبر کن

توبه کردن کار خوبیست

غصه نخو

امشب من زمزمه می کنم

که هفت سال خشکسالی در راه است

پس بیا و خاطرات بوسه دادن خود را از من نگیر

سالهاست

که در خواب هایم

از بوسه هایت سیراب هستم

 

+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1390 9:43 قبل از ظهر توسط ندیم شاهد |


کواکب از گوشه و کنار آسمان می نگریستن

ناگهان برادر بزرگشان آمد

آنها ناپدید شدن

و ماه

خواهر بزرگتر از آنها چقدر لباس کوتا پوشیده بود

شهوت آسمان بلندتر از خودش شد

آسمان جنوب شد و زمین

غسل کرد

آب ها سطل چقدر شرمیدن

وقتی که تو در حمام لباست را کندی

دیوارهای حمام چهار چشمی بسویت خیره شده بودن

همان کلکین که پدرت بنام روشن انداز مانده بود

آسمان از همان جا ترا می نگریست

و نقشه می کشید برای شکستاندن شیشه

گدا در کوچه شما را می  زد

تو برهنه بود

گفتی :- برو پدر لعنت آرد نداریم

و من رفتم

که با آسمان طرح دوستی بریزم

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 9:22 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


امروز دلم می شود یک سیگار کلان بکشم

آب

آب غم های مرا  حمل کرده نتوانست

شاید جاسیگاری مردی کند

خاطرات مرا حمل کند

یک پیک به سرسلامتی تو رفیق!!!

من با آسمان میثاق بستم

که  مُردم بسویش نروم

قانون بالا رفتن از ما نیست

پدرم

از بالا به زمین آمد

من حرامی نیستم تا خلاف راه پدرم قدم بردارم

من اولاد آدمم

نیم از آب و گل و نیم از غمم

هر چه باشم باز هم اولاد آدمم

اولاد آدمم

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 9:11 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


مي ترسم از تو-از خودم از غم

از جدايي ها بين ما از اين همه ماتم

با جام سفالي شراب مي نوشم

نشكنيد و نياوريد به من جام جم

گاه-گاهي احساس مي كنم انسان نيستم

نگو! بيزارم از تو از او از اولاد آدم

كواكب ديشب همه شب بيدار بودن

براي دل غمگين ما گريه ميكردند نم- نم

گردن بند من طلاء و الماس نيست

براي مثقالي زمرد هم نمي شود هرگز خم

چرس-سيگار و شراب نشه ندارد

بياوريد برايم يك مقدار سم

خلق خدا چقدر پشت شاهد-گپ زدن

حتي كه در وجود او مانده تنها يك چيزي دم

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390 11:52 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


شاهد- از عاشقي جز حال پريشان نديد

ظلم هايكه تو كردي مگر خدا جان نديد

گلها همه در انتظار تو پير شدن ولي

اين بي پدري هاي ما را كه پدركلان نديد

ديشب براي ديدن تو دعا كردم

چشمانم گشت دنبالت اما ترا در ديوان نديد

يادم است همان يك شب گريه كردي چرا؟

تيري بدست ما بود كه هرگز كمان نديد

يك و يكدم مُردم دردي در كار نبود

خوب شد كه جسم عاشقي درد بي درمان نديد

چشمان آسمان كور شد امروز از انتظار

حتي يك پرنده را در آسمان نديد

كسي كنار كوچه شما در انتظار تو

خوب شد كه آمدي و ترا اين آن نديد

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390 11:35 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


ديشب در خوابم هايم تو خطور كردي

براي چي؟ نمي دانم اما تو ظهور كردي

مانند پيغمبري به قوم خود! نه به جهان

هر چه  داشتي دادي به من- از خود دور كردي

من هم چيزي به تو نگفتم گنگ ماندم

براي خودكشي تو مرا مجبور كردي

مرا دلال بازار محبت ساختي !! دريغ

چادري پوشيدي و خود را مستور كردي

تو بودي خانه ام را روشني بود گاه گاهي

از رفتنت اي بيوفا خانه ام را كم نور كردي

از تو ديگر اين تمنا را نداشتم آرزو جان

براي كشتن عاشقت رقيب را مامور كردي

تو مرا شرين-شرين گفته خوش كردي

براي اين بيچاره رقيب را زنبور كردي

دردي نداشت (شاهد) بجز رسوا شدن

اين تو بودي كه او را مشهور كردي

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390 11:22 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


شعر شاعر مستانه  شايد عاشقانه باشد

شايد براي سوزش تنها ترين بهانه باشد

شاعر يك كوه درد و چند دريا گريه دارد

هر كي كه عاشق است شاعر زمانه باشد

چند تا شاعر گرد هم دردهاي شان هم خيلي كم

آي!!! شاعر آدم عادي نيست شايد كه ديوانه باشد

راستي كه عشق از حد بگذرد جنون مي شود

شاعر شعر خلق مي كند اگر در ميخانه باشد

شاعر بيچاره در زنده گي خود چيزي ندارد

خوشبخت كيست؟ كه در برش دلبر جانانه باشد

من شاعري هستم با دردهاي منحصر به فرد خود

نه اينگه داستان درد هايم در دفتر هر بيگانه باشد

نه ارزوست نه جستجوست ميان ما تو ولي

اي كاش به سر- شاهد- هم تاج شاهانه باشد

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390 10:41 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


تصویر ترا وقتی که نقاش می کشید
دریاچه غم را کنارت کاش می کشید
چشمان تو جام شراب و لبانت انگور
کاش دستان ترا مثل رواش می کشید

+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390 2:14 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


ماه از غصه گريه كرد و قطره قطره آب شد
كوچك شد و كوچك شد - مانند حباب شد
... پروين به ستاره هاي ديگر خبر چيني كرد
هر چه كه ستاره بود ناگهان داخل گردآب شد
آسمان سياه شد مانند قير مانند بخت من
مانند من او هم مايل به جام شراب شد
شراب از بهترين دوست تنهايم
و چشمان آسمان به تو ماند و قاب شد
يك جام گرفت و قل قل به دهان انداخت
از غم تو اي ماه آسمان سخت بيتاب شد
آسمان كه كوچكتر از ماه و پروين شد و آمد
در بغل ماه افتيد و گريه كرد و خواب شد
ناگهان-شاهد-پريد از خواب سنگين شب
وقتي كه دروازه شان دم صبح دق الباب شد

+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390 9:43 قبل از ظهر توسط ندیم شاهد |


شبی که عشق آمد و دروازه ام را دق الباب کرد

از شرم تو سرخ شدی و مرا هم ...کمی آب کرد

دورا دور خانه ام را سیم خار دار گرفت روزی

که عاشق تو شاعر شده و فکر جامٍ شراب کرد

هر چه گل بود کنار باغچه های خزان دفن کردن

... آنروزیکه صنم ما فکر گل مرسل و گلاب کرد

به تار موی تو بند است پای هزار تا عاشق

تا شانه را گرفت و همه را بیتاب کرد

شبیه من یک عدد انسان دیگر اگر باشد

بدانید که کار جهان را دیگر خراب کرد

باز چشمان تو بسویم میخ شد و من ...

از شرم سرخ شدم و مرا آب کرد

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390 1:29 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


دوستان عزیز منتظر نقد و نظر های سازنده شما هستم

ممنون

 

امشب شمیم گیسویت بوی وفا نمیداد

ما مریض بودیم و آن بیوفا به ما دوا نمیداد

من که نادان بودم در مدرسه عشق

خدایا می گفتی که به من اینطور جزا نمی داد

 

او ساقی مجلس عیش هر کس شد

یار ما بود حال که یار هر خار و خس شد

نزد ما بود پروانه وار گردش می گشتیم

ز نزد ماکه رفت ای وای که به هر جا مگس شد

 

عکس تو نیش گژدم و دندان مار خنده تو

کافر است هرکه نیست در عاشقی بنده تو

لبانت جام عسل دو جشمت کلیسا عشق

این لیلی و مجنون در باغ اند پرنده تو

 

صدایت می کنم ای ماه رها کو آسمان را

بشکن قد سرو , خم کو قامت گل ریحان را

گر تو قبول کنی بفرما این هم مال توست

برای تو قربان خواهم کرد همین شرین جان را

 

دلم می لرزد تا بینم چهره تو پیری پیکر را

باز می لرزد تا بینم به قامت تو کسی دیگر را

تو هم چقدر شبیه بانوان دهکده ما هستی

می لرزد دلم تا بینم در دهکده خود دختر را

 

خبر آمد که امشب مهمان می شوی خانه مارا

مست خواهی کرد به چشمانت دل دیوانه مارا

آمدنت را به فال نیک خواهم گرفت آرزو جان

تو دیگر نقش به آب نکو همین یک بهانه مارا

 

چهار پاره نوشتم و شدم غرق به رویای تو

گفتم غزلش خواهم کرد اما نشده از برای تو

دیدنت خیالی بیش نبود اما خوش خیال بود

قربان تو, گریه نکو قشنگ است چشمهای تو

 

 

کٌل زنده گی بره مه یک گپ مفت و خالی بود

خاک می خوریش پادشاه یا اگر جوالی بود

 نام از هیچ کس نمی ماند و نخواهد ماند

خیر اس که "ندیم" یک آدمک لاو بالی بود

 

تا که تصویر تو در چشم هایم قاب گشته

مهتاب از دیدنت  قطره,قطره آب گشته

قشنگی دلربایی شوخ و شنگ هم آشنایی

از بس که ندیدمت رویایی دیدنت برایم خواب گشته

 

درازترین شب عمرم,شبی هجران تو بود

قلب عاشق ,قاش قاش در خوان تو بود

چقدر بیرحم بودی فکری به حالم نکردی

باز این جسم ناتوانم از آن تو بود

 

شرابی که از دهکده شما آوردم بوی تو داشت

زان دم این دل دیوانه باز های و هوی تو داشت

گفتم شکایت کنم نزد قاضی و واعظ

رفتم و دیدم که اینها هم نشانی از تار موی تو داشت

 

از کسی چیزی شنیدی که با من گپ نمی زنی

آرزو بمیرم چرا؟باز خنده به زیر لب نمی زنی

چندیست دق شدیم و صدایت را نمی شنونم

چرا گپهای که هر شب میزدی امشب نمی زنی

 

پاییز تمنا دارم که بمانی یک سال دیگر هم

در زنده گی نخواهم کاشت نهال دیگر هم

کاش مرا هم با خود ببریاییز جان

تا ز هیچ کس نکنم سوال دیگر هم

 

بارانیکه نصیب ما بود در بام دیگر بارید

اشک حسرت ز چشمان یک دختر بارید

گفتن که شاه پری امشب می آید ز دریا

ز آسمان دهکده ناگهان گفتر بارید

 

 

شبی که من و دریا با هم تنها بودیم

نزدیک به آب و دور از خدا بودیم

سلام به پیر مغان که ما را مست کرد

به هرجا که شاه باشیم نزد او کدا بودیم

 

پدرم رفت و من به گریه کردن بهانه نداشتم

برای قلبم خدا و به خود یک خانه نداشتم

گریه هایم دفن کویر خشک دلم شده

برای موهای پریشان یک شانه نداشتم

 

چوبه دار من از چوب تاک و زیتون بود

راه من راه حلاج و فرهاد و مجنون بود

راه دشواریست به می گفت پیرمغان

این راه پر از خنجر و راه پرخون بود

 

اندیشه های تو آخر مرا به میخانه برد

درقمار عشق تنها همین دیوانه برد

هرچه برد  از چرخ گردون این دلم

به یک نگاه خود آن دلبر جانانه برد

 

شنیدم بودم که در محفل اغیار نمیرفتی

مگر قسم خوردی که نزد یار نمیرفتی

یار و اغیار همه بهانه برای دیدن بود

پیش "ندیم"برای آخرین دیدار نمی رفتی

""""

به آمدن بهار دعا کردی و گل ها شگوفه کرد

جای نماند که بنا کنم من آشیانه خود را

تو سبزترین فصل خداوندهستی آرزو جان

دیگر به کی برم این دل پاییز زده و دیوانه خودرا

""""""""""

هوشیار باش! هذیان می گویم که کمی تب دارم

از آسمان بی نور من خود خدا را طلب دارم

تاج شاهی به سرم زد و رفت احوالم نگرفت

این دعوا را با .... هر روز و هر شب دارم

 

 

تو بی حیا را دیدم که در بغل کسی خفتی و ...

از من بدبخت به او بی پدر چیزها  گفتی  و ....

من به تو دعا بد نکردم این از مردانه گی من بود

تا گفتم چرا بیوفا شدی؟ به من بیچاره آشفتی و....

 

بمیرم که تو گریه می کنی از برای من

خوش و آرام باشی این است دعای من

میدانم که تو فکری بد نداری آرزو

تویی همسفرم و رفیق شبهای من

 

شبها که میامدی و پاهایت برهنه بود

خود خداوند هم شاهد این صحنه بود

تو بوسه نمی دادی و من اصرار می کردم

در دل ما خیال بد هم هیچ گاه نبود

 

بیا که خاک شویم ,گندم برآید و خمیر شویم

در تنور غصه و غم بسوزیم و باهم پیر شویم

بعدها توته,توته شده به دست مردمان نامرد

بیا که دعا کنیم و آهن یک شمشیر شویم

 

انگشت حیرت من,برای چشم هایم اشاره بود

چشم هایم را دست و پا نبودچقدر بیچاره بود

تا میرفت و بوسه می گرفت از سر و رویت ...

چشم های درکار عشق یک تکه بیکاره بود

 

تا دیدم گریبانت باز است محو تماشا شدم

گنه گار ترین مرد نزد تو و خدا شدم

چشم هایم سپید مانند سینه تو بود

با دیدن آن سپیدی های سرآمد عاشقا شدم

 

آه ..!!! میمیرم که چشمان ترا نمناک می بینم

آینده خود و این روزگار را خیلی خطرناک می بینم

سیگار و قهوه فال حافظ کنارم بود امروز

مگر فردای بی تو را همرا با تریاک می بینم

 

 

سبیل بانه از سرم این روزگار خرابم

جل و بل ستاره و آسمان و مهتابم

چقه مقبول شده امروز آرزو جان

از شرم مردم ببین که آب,آبم

 

دهاتی دخترک را عاشق شدم اما او نشد

بدون او هیچ کامرانی در گلویم فرو نشد

کار تقدیرم بود عاجرم در برابرش ... "ندیم"

چیزهای که نصیب رقیب بود نصیب تو نشد

 

امروز خیالت نمی رود از برم نمی دانم چرا؟

ارباب, غلام های تو را چاکر نمی دانم چرا؟

من خود شاهزاده رویا های تو هستم آرزو

از غم تو چقدر بیچاره و دربدرم نمی دانم چرا؟

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390 8:18 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


گناه من نبود گناه سگ های ولگرد بود

دستان تو گرم و دستان مرده سرد بود

تا جنازه عشق را دفن کردن بردن

ز هر سو صدای برگرد !!..آی برگرد بود


گفتم غم هجران تو مرا خواهد کشت
نگاه های آنچنان تو مرا خواهد کشت
این دام ها اگر کار نیفتید برای قتلم
رلفان پریشان تو مرا خواهد کشــت


گرم شده سوخت و خاکستر شد
تا که نیامدی حالم از بد بدتر شد
مانند شمع به هر رنگ سوخت ...
بیچاره چشم بیدار بود و سحر شد

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390 2:29 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |



امروز به این دیر که بگذرد فردا می شود

اه عاشق هم به فردا قیامت هویدا می شود

مرا قسم به فردا که گذشت و رفت

که در محشر عشاق به دیر عدم صدامی شود

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390 2:25 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


ندارد روز چیزی های را که شب دارد
لعنت به آرزو که گپ به زیر لب دارد
بیگانه است اما چقدر خود خواه مغرور
عشق و وفا بسیار را از ما طلب دارد

+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390 1:50 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


این خیالی که داشتیم ما را به کلیسا نبرد
بخت بد ما از بدی زیاد یکبار هم چلیپا نبرد
گفتیم که بیچاره عاشق و دلسوخته یتیمیم
این دعا را ملایک زمین پیش خدا نبرد
**************************************
بچه گک عاشق زار و ضعیف در روی سرک بود
با خود گپ می زد و خیالتش تیت و پرک بود
گاهی می خندید و گاهی هم به سرک نگاه میکرد
بعدها فهمیدم که پسرک عاشق دخترک بود

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390 2:48 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


روزگار چقدر قربانی گرفت از من و مادرم

که او بیوه شد و ما هم یتیم شدیم

تا پدرم بود من و غم پیوندی نداشتیم

او که رفت میان درد های روزگار تقسیم شدیم

--------------

مادرم گریه کنان ایستاده کنار تابوت او

می گفت : ای فلانی ما را رها کرده کجا میروی

بدون تو زنده گی دنیای درد و غم است

آه که خیلی بد عهد هستی و از ما جدا میروی

------------

او که رفت به سفری که برگشت ندارد

من ماندم با یک دنیا پریشانی

پیاده شدم در کنار سرک میان طفلان بی پدر

من هم همرا شدم با دنیای سرگردانی

-------------------

لبت پر خنده بود وقتی که وداع کردی با من

آه پدر نصیحت های چقدر قشنگ بود

چقدر میگفتی که پسری خوبی باش از من

نمی دانستم که پیمانه عمرت اینچنین تنگ بود

------------------

پدر! .... رفتی و چقدر خوشبخت بودی ...

روشن است قبرت و نور می بارید از سرو رویت

کی میگفت تو میروی با این عمر کم ...کم

فدای تو شوم فدای خاک پایت فدای تاق ابرویت

------------

دستانم بشکند که ترا رهسپار گو کردم پدر!

آه ... وقتی که دست کشیدم جبینت سرد بود

تو که رفتی و میدانم که میدانی احساسم را

تمام دوستانت می گفتن که (عبدالمتین ) مرد بود

---------

امروز هشت روز از مرگت میگذرد و من تنها شدم

باز به یادم می آید آن سیلی که زدی به رویم

باز دل می تپد که کجایی آخر ....کسی بگوید

میدانم که همین حال نگاهی می کنی به سویم

--------

این شعر نیست درد یک پسر یتیم است

کاش پدر کسی نمیرد و دور نشود از برش

کاش زنده گی همرای غم آلوده نشود

{شاهد} دوش می گفت قصه های پدرش

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390 12:4 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


امروز صبح دیدم که آفتاب طلوع کرد

گل ها میان هم پچ,پچ می کردن که اولین بوسه را از کی می گیرد

آفتاب بالا آمد و بالا آمد

و یک گل پژمرده دور از باغچه با خود نجوا می کرد که پروانه کجاست

از آفتاب خبری نداشت

در انتظار پروانه تا سحر نخوابیده بود

پروانه ناز کنان آمد

چرخ زد و چرخ زد

دوباره اوج گرفت

بعد آمد

اما ای کاش نمی آمد

آمد و به روی گل مرسل نشست و عشقبازی کرد

بعد از مدتی میان بوته های گل صد برگ پنهان شد

سبزه های تنها بیننده این ماجرا بودن

بعد ساعتی عشقبازی و سکس با گل های تازه

باز پرواز کرد

اوج گرفت

چرخ زنان آمد و از کنار گلی که شب تا سحر انتظار کشیده بود رد شد

نه سلام

نه کلامی

نه عشقبازی

نه .....

رفت و رفت

چند قدم دورتر از باغچه میان سبزه ها غسل می کرد

که کودکی آمد و گرفتش

و رفت....

اما گل تا بهار های دیگر منتظر آمدنش بود

 

 

شاهد

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 3:18 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


امشب من و دیوانگی کنار آمدیم

با بوتل شراب و قطی سیگار آمدیم

به زنده شدن بعد از مرک باور کردم

کشته مژکان تو بودیم و تکرار آمدیم

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390 2:42 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


یک تبسم یک نگاه و یک دل و یک بیقراری

یک طرف مژگان یارم یک طرف هم انتحاری

کس نداند آنکه رفت و بر نمی گردد دوباره

...
تا نباشد چشم مستش در کتابچه یادگاری

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390 10:30 قبل از ظهر توسط ندیم شاهد |


بهار جان دوستت دارم 

میدانی هر گاهی که خبر آمدنت را می شنوم

مانند خودت سبز می شوم

تو قافیه غزل هایم هستی

اما نمی دانم تو خود را چرا ؟

رباعی خطاب می کنی!

نمی دانم تو چه هستی

اما می دانم هر چه هستی

                                                                                           ادامه دا رد


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 3:34 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


برهنه گی لباس دختر ز درازی لنگی پدر است
برای درازی لنگی پدر دختر بیچاره در بدر است
تا  احترام شود پدر دخترک برهنه وار می رقصید
ز تماشای  مردان مست دخترک بیخبر است


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 3:33 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


تیر بزن ای زنده گی تا مرگ ما آسان شود
جسم ما آمیخته با خاک و هم باران شود
شاد زی ای مرگ که تو هم روزی زنده بودی
آخر عشق ما را میدانم شاید داستان شود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 12:46 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


قیقت های که امروز می خوانید و نفرینم می کنید.

 اما با همه نفرین ها دوستتان دارم

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390 12:15 بعد از ظهر توسط ندیم شاهد |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

چشم براه توام هرگز خواب نمی کنم ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

سهراب سپهری
واصف باختری
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

هفته سوم اسفند 1390

هفته اوّل بهمن 1390
هفته سوم دی 1390
هفته دوم دی 1390
هفته سوم آذر 1390
هفته اوّل آبان 1390
هفته سوم مهر 1390
هفته دوم مهر 1390
هفته اوّل مهر 1390
هفته چهارم شهریور 1390
هفته دوم شهریور 1390
هفته اوّل شهریور 1390
هفته چهارم مرداد 1390
هفته اوّل مرداد 1390
هفته چهارم تیر 1390
هفته دوم تیر 1390
هفته اوّل تیر 1390
هفته چهارم خرداد 1390
هفته اوّل خرداد 1390
هفته چهارم اردیبهشت 1390
هفته سوم اردیبهشت 1390
هفته دوم اردیبهشت 1390
هفته اوّل اردیبهشت 1390
هفته چهارم فروردین 1390
هفته سوم فروردین 1390
هفته دوم فروردین 1390
هفته اوّل فروردین 1390
هفته چهارم اسفند 1389
هفته سوم اسفند 1389
هفته دوم اسفند 1389



پیوندها

جناب محمد هاشم امید
جناب زبیر هجران
پدر بزرگوارم (پرتو نادری)
نعمت الله {پژمان} شهرآشوب
خلیل الله "خلیق" لالام
مریم ناز
المیر
فاطمه نوریان
خانم زهرا نجوا (یادگاری استادم)
خانم زحل نجوا (یادگاری استادم)
امان پویامک
انجمن قلم افغانستان
لبخند چشم ها (ارغوان)
مسعوده مهسا (یک راز)
منیژه جان نایل (پندار)
بکتاش
فرنگیس
کاوه جبران
سهراب سیرت (یار مزاری ام)
مجیب مهرداد
سورنا(تعطیل)
شاملو
پروانه
مریم
یاسین نگاه
روح الامین امینی
جاوید فرهاد
آسمانه (چتر فرهنگی پارسی)
نورالعین (ناک و نارنج)
نور احمد پاییز
جمقباد شعله(تاجیک بچه ی کنار جیحون...)
عبدالمهدي نوري (حقيقت اينجاست!)
منوچهر فرادیس
صفیه بیات(بی نشان)
مریم میترا(پرنده)
مروه سبحان(مهرهء مهر)
شکریه عرفانی (چیزی شببه خودم)
فاروق جان
عفیف باختری (سنگ و ستاره)
پرشانا(دختری میان واژه ها)
نستو نادری (نگفته های سه بعدی )
اورنگ زیب بیضایی
عنایت شهیر (اضطراب)
استاد ژکفر حسینی
صدا سلطانی (گوشواره‌های عاشق )
سنگچین {سعید بیابانکی}
شعرهای خالده فروغ
سمیه
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin