دوستان عزیز منتظر نقد و نظر های سازنده شما هستم
ممنون
امشب شمیم گیسویت بوی وفا نمیداد
ما مریض بودیم و آن بیوفا به ما دوا نمیداد
من که نادان بودم در مدرسه عشق
خدایا می گفتی که به من اینطور جزا نمی داد
او ساقی مجلس عیش هر کس شد
یار ما بود حال که یار هر خار و خس شد
نزد ما بود پروانه وار گردش می گشتیم
ز نزد ماکه رفت ای وای که به هر جا مگس شد
عکس تو نیش گژدم و دندان مار خنده تو
کافر است هرکه نیست در عاشقی بنده تو
لبانت جام عسل دو جشمت کلیسا عشق
این لیلی و مجنون در باغ اند پرنده تو
صدایت می کنم ای ماه رها کو آسمان را
بشکن قد سرو , خم کو قامت گل ریحان را
گر تو قبول کنی بفرما این هم مال توست
برای تو قربان خواهم کرد همین شرین جان را
دلم می لرزد تا بینم چهره تو پیری پیکر را
باز می لرزد تا بینم به قامت تو کسی دیگر را
تو هم چقدر شبیه بانوان دهکده ما هستی
می لرزد دلم تا بینم در دهکده خود دختر را
خبر آمد که امشب مهمان می شوی خانه مارا
مست خواهی کرد به چشمانت دل دیوانه مارا
آمدنت را به فال نیک خواهم گرفت آرزو جان
تو دیگر نقش به آب نکو همین یک بهانه مارا
چهار پاره نوشتم و شدم غرق به رویای تو
گفتم غزلش خواهم کرد اما نشده از برای تو
دیدنت خیالی بیش نبود اما خوش خیال بود
قربان تو, گریه نکو قشنگ است چشمهای تو
کٌل زنده گی بره مه یک گپ مفت و خالی بود
خاک می خوریش پادشاه یا اگر جوالی بود
نام از هیچ کس نمی ماند و نخواهد ماند
خیر اس که "ندیم" یک آدمک لاو بالی بود
تا که تصویر تو در چشم هایم قاب گشته
مهتاب از دیدنت قطره,قطره آب گشته
قشنگی دلربایی شوخ و شنگ هم آشنایی
از بس که ندیدمت رویایی دیدنت برایم خواب گشته
درازترین شب عمرم,شبی هجران تو بود
قلب عاشق ,قاش قاش در خوان تو بود
چقدر بیرحم بودی فکری به حالم نکردی
باز این جسم ناتوانم از آن تو بود
شرابی که از دهکده شما آوردم بوی تو داشت
زان دم این دل دیوانه باز های و هوی تو داشت
گفتم شکایت کنم نزد قاضی و واعظ
رفتم و دیدم که اینها هم نشانی از تار موی تو داشت
از کسی چیزی شنیدی که با من گپ نمی زنی
آرزو بمیرم چرا؟باز خنده به زیر لب نمی زنی
چندیست دق شدیم و صدایت را نمی شنونم
چرا گپهای که هر شب میزدی امشب نمی زنی
پاییز تمنا دارم که بمانی یک سال دیگر هم
در زنده گی نخواهم کاشت نهال دیگر هم
کاش مرا هم با خود ببریاییز جان
تا ز هیچ کس نکنم سوال دیگر هم
بارانیکه نصیب ما بود در بام دیگر بارید
اشک حسرت ز چشمان یک دختر بارید
گفتن که شاه پری امشب می آید ز دریا
ز آسمان دهکده ناگهان گفتر بارید
شبی که من و دریا با هم تنها بودیم
نزدیک به آب و دور از خدا بودیم
سلام به پیر مغان که ما را مست کرد
به هرجا که شاه باشیم نزد او کدا بودیم
پدرم رفت و من به گریه کردن بهانه نداشتم
برای قلبم خدا و به خود یک خانه نداشتم
گریه هایم دفن کویر خشک دلم شده
برای موهای پریشان یک شانه نداشتم
چوبه دار من از چوب تاک و زیتون بود
راه من راه حلاج و فرهاد و مجنون بود
راه دشواریست به می گفت پیرمغان
این راه پر از خنجر و راه پرخون بود
اندیشه های تو آخر مرا به میخانه برد
درقمار عشق تنها همین دیوانه برد
هرچه برد از چرخ گردون این دلم
به یک نگاه خود آن دلبر جانانه برد
شنیدم بودم که در محفل اغیار نمیرفتی
مگر قسم خوردی که نزد یار نمیرفتی
یار و اغیار همه بهانه برای دیدن بود
پیش "ندیم"برای آخرین دیدار نمی رفتی
""""
به آمدن بهار دعا کردی و گل ها شگوفه کرد
جای نماند که بنا کنم من آشیانه خود را
تو سبزترین فصل خداوندهستی آرزو جان
دیگر به کی برم این دل پاییز زده و دیوانه خودرا
""""""""""
هوشیار باش! هذیان می گویم که کمی تب دارم
از آسمان بی نور من خود خدا را طلب دارم
تاج شاهی به سرم زد و رفت احوالم نگرفت
این دعوا را با .... هر روز و هر شب دارم
تو بی حیا را دیدم که در بغل کسی خفتی و ...
از من بدبخت به او بی پدر چیزها گفتی و ....
من به تو دعا بد نکردم این از مردانه گی من بود
تا گفتم چرا بیوفا شدی؟ به من بیچاره آشفتی و....
بمیرم که تو گریه می کنی از برای من
خوش و آرام باشی این است دعای من
میدانم که تو فکری بد نداری آرزو
تویی همسفرم و رفیق شبهای من
شبها که میامدی و پاهایت برهنه بود
خود خداوند هم شاهد این صحنه بود
تو بوسه نمی دادی و من اصرار می کردم
در دل ما خیال بد هم هیچ گاه نبود
بیا که خاک شویم ,گندم برآید و خمیر شویم
در تنور غصه و غم بسوزیم و باهم پیر شویم
بعدها توته,توته شده به دست مردمان نامرد
بیا که دعا کنیم و آهن یک شمشیر شویم
انگشت حیرت من,برای چشم هایم اشاره بود
چشم هایم را دست و پا نبودچقدر بیچاره بود
تا میرفت و بوسه می گرفت از سر و رویت ...
چشم های درکار عشق یک تکه بیکاره بود
تا دیدم گریبانت باز است محو تماشا شدم
گنه گار ترین مرد نزد تو و خدا شدم
چشم هایم سپید مانند سینه تو بود
با دیدن آن سپیدی های سرآمد عاشقا شدم
آه ..!!! میمیرم که چشمان ترا نمناک می بینم
آینده خود و این روزگار را خیلی خطرناک می بینم
سیگار و قهوه فال حافظ کنارم بود امروز
مگر فردای بی تو را همرا با تریاک می بینم
سبیل بانه از سرم این روزگار خرابم
جل و بل ستاره و آسمان و مهتابم
چقه مقبول شده امروز آرزو جان
از شرم مردم ببین که آب,آبم
دهاتی دخترک را عاشق شدم اما او نشد
بدون او هیچ کامرانی در گلویم فرو نشد
کار تقدیرم بود عاجرم در برابرش ... "ندیم"
چیزهای که نصیب رقیب بود نصیب تو نشد
امروز خیالت نمی رود از برم نمی دانم چرا؟
ارباب, غلام های تو را چاکر نمی دانم چرا؟
من خود شاهزاده رویا های تو هستم آرزو
از غم تو چقدر بیچاره و دربدرم نمی دانم چرا؟